چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰ - ۰۹:۲۵

برگزیدگان جشنواره ملی طنز «قندپهلو»؛

استعمارگر منحوس

کرونای دلتا بسیار مسری است و بیشترین قدرت سرایت را در بین جهش ها دارد

«استعمارگر منحوس» خاطره‌ای از نیلوفر افشین است که در نخستین جشنواره ملی طنز اخلاقی "قند پهلو" حضور پیدا کرد و موفق به کسب رتبه دوم در بخش «خاطره کرونایی» شد.

به گزارش مفدا، در اولین دوره از جشنواره ملی طنز اخلاقی "قند پهلو" که به میزبانی کانون اخلاق پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایلام برگزار شد، بیش از ۵۲۷ اثر در بخش عکس، کاریکاتور، شعر، داستان کوتاه و خاطره کرونایی به دبیرخانه جشنواره ارسال شد. «استعمارگر منحوس» خاطره‌ای از نیلوفر افشین است که در اینجا باهم می‌خوانیم:

استعمارگر منحوس

بی‌مقدمه، راوی میخواهد اصل مطلب را به میان آورده و از مهمان ناخوانده‌ی کنگر نخورده‌ی لنگر انداخته‌ ای روایت کند که یحتمل همگی درباره اش دیده و شنیده ایم اما شیرینی روایت ، به همین است که از زبان هرکس به گونه ای ویژه نقل میشود؛ ویژه‌ی همان کس.

روایت درباره‌ی موجود کورونا نامی است که مانند ایل و طایفه اش،  زندگانی اش مشروط است به استعمار موجودی دیگر و با هیکل فرومیکروسکوپی اش، عوارض فراماکروسکوپی برجای میگذارد و اینجاست که تو از عارضه اش میپرسی و من با این پرسش پاسخت را میدهم که مگر در میان عوارض یک بیماری، عارضه ای مرگبارتر از مرگ داریم؟ و تو هراسناک از این پاسخ، جانت را گوش میکنی و میسپاری به ادامه‌ی این روایت

قصه از جایی شروع شد که دانستیم این قصه به این زودی ها، نقطه‌ی پایانی ندارد. مهمان ناخوانده‌ای که گویی کلید تن‌های بیرون از خانه را دارد اما بی کلید، پشت تن‌های داخل خانه می‌ایستد و مجالی برای ورود نمی‌یابد.  

و با این استدلال بود که اندک‌اندک گوش‌هایمان پر شد از #درخانه_بمانیم ها و پیش از این که اوقات خوشمان با دوست بسر میشد؛ اوقات نا خوشی را بی‌دوست، در چهاردیواری اختیاری بطور اجباری سپری کردیم. میان این خانه ماندن ها بود که به یاد آوردیم فراموش شدگانی‌ را که با رفتار و نگاه نامهربانمان الی الابد مجبورشان کرده بودیم به خانه نشینی . "معلولیت، محرومیت نیست؛ محدودیت است" را بد فهمیده بودیم و آنها را محروم کرده بودیم از حضور در جامعه ای که به قدر ما از آن سهم داشتند. 

بدنبال حبس خانگی، تحریم شدیم از تسکین آغوش ها، از گرمی فشار دست ها و از لمس نفس های یکدیگر. و مگر ما چه سرمایه‌ای داشتیم ارزشمند تر از اینها؟

پیش از این، بر حسب رسم مسلمانی، مستی ما تنها از شراب عشق بود ؛ حال به لطف کرونا، الکل در هر خانه‌ای پیدا می‌شود اما کارکردش مستی نیست؛ بلکه وظیفه‌ی کرونا زدایی از دستان و اشیا را برعهده دارد اما دوستانی در این میان بوده‌اند که از شدت شوق مستی، بجای الکل شویی دستان، یازکریای رازی گویان، الکل صنعتی را به حکم دهان شویه سر می‌کشند و به جای تف به بیرون، به درون قورت داده و  رو به موت می‌شوند و قریب به سکته.

یا مجوز ورودمان به هرمکانی، داشتن ماسکی می‌شود که پیش از این به حساب ماسماسک می‌گذاشتیم. 

 ماسک را که می‌پوشی، احساس می‌کنی سخت نفس میکشی، حرف زدن برایت دشوار می‌نماید، و حرف بقیه‌ی ماسک زن‌ها را هم سخت می‌شنوی اما اگر نیک بنگری، درمی‌یابی که این ماسماسک قدیم و واجب الپوشش امروز، چه درس‌های بزرگی به تو می آموزد که برای نعمت نفس، شاکر باشی؛ برای لب گشودن و سخنرانی ، تامل و تعلل کرده و دروازه‌ی گوش‌هایت را بر هرسخنی نگشایی.

و اینگونه بود که نذری هایمان از قیمه و آش بدل شد به ماسک و الکل ضدعفونی. 

کورونا سعدی زاده، شاعر پر آوازه‌ی جماعت کورونایی ها گمان میبرد که سعدی پرآوزه‌ی ما ایرانی ها به یُمن ورود باشکوه او بوده که سروده : آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم 

اما وقتی با استقبال سرد و میزبانی بی‌شور ما مواجه شد، در بیتی خطاب به ما این چنین سرود که : 

"پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار

ماسک زدی و گفتی که من خوشم بی تو "

و اینگونه بود که شعر به زبان مشترک میان انسان و کرونا بدل گشت

ابتدا گمان‌ها بر این بود که کرونا هم مانند مشکلات دیگر، حباب است و می‌ترکد اما از بد روزگار، حبابش بقدری مرغوب بود که هیچ سوزنی یارای ترکاندنش را نداشت. 

در این گیر و دار بود که مادربزرگ‌ها با چای نبات معروفشان وارد میدان نبرد شدند. چای نبات شان که روزگاری راه حل تمام مسئله ها بود، توان حل مسئله‌ی کرونا را نداشت. 

اما نظر مرا اگر جویا شوی، به تو می‌گویم که هنوز هم چای نبات جواب است؛ اگر با دستان پر مهر و چاشنی عشق مادربزرگ درست شده باشد. 

چای هست، نبات هم هست اما دیگر مادربزرگ من نیست که چای نباتش، برایم حکم واکسن داشته باشد علیه کورونا . او را در همین ایام موسوم به ایام کورونایی از دست دادم. علت مرگش کرونا نبود اما علت غریبی مراسم تشییعش، چرا. آشناها همه ماسک زده بودند و جوری با فاصله از هم ایستاده بودیم که تو گویی سرایت غم ما بیشتر از سرایت کرونا بود. مگر عزیز از دست داده، دنبال آغوش نمی‌گردد؟ من به کدوم آغوش پناه میبردم در شرایطی که آغوش تحریم بود؟ و من این‌ها را از چشم کرونایی می‌بینم که مادربزرگ‌ها در حقش با دستانی گشوده به آسمان دعا می‌کردند که: کرونا! الهی مادرت به عزایت بنشیند.

پس از شکست چای نبات در نبرد نابرابر با کرونا، اصناف گوناگون دست به کار شده و با چسباندن صفت "ضدکرونا" به محصولاتشان، بازار فروش را داغ کردند و در همین زمان بود که سنگک ضد کرونا، زردچوبه ضد کرونا و خمیردندان ضد کرونا به بازار عرضه شد .

وقتی از منشا کرونا می‌پرسم و در جواب می‌شنوم سوپ خفاش؛ پرسشی در ذهنم شکل می‌گیرد که مگر یک خفاش چقدر قدرت اشکنه‌زایی دارد که با آن بتوان سوپ درست کرد؟ یک انسان چقدر باید از اشکنه‌ی مرغ و گوشت سیر شود که سوپ خفاش را ترجیح دهد؟ و تاوان این اشتهای سیری ناپذیر را نه تنها کسانی که از این سوپ تناول کرده‌اند، بلکه کسانی که به عمرشان خفاش ندیده‌اند هم باید بدهند.

شوخ طبعی مردم سرزمینم در قرنطینه خانگی، دوچندان تر از گذشته گل کرد و جدی جدی تیر شوخی‌هایشان را روانه‌ی کورونا کردند و چون فعلا دم شیر جهت بازی در دسترس نبود، آنتن های کرونا را به بازی گرفتند که الحق خط تولید جوک خوبی به راه افتاد که در این شرایط، ممد حیات بود و مفرح ذات. 

اما بودند شاعرانی که در باب مذمت شوخی با این ویروس تازه به دوران رسیده سرودند که: 

 نمک در نمکدان شوری ندارد 

کورونا با کسی شوخی ندارد

اما من در جوابشان میگویم بگذار هرچقدر که کورونا میخواهد خنجرش را تیز کند، بگذار باعث ماسیده شدن لبخند روی لب‌هایمان شود اما خواهد دانست که ما مردمان ابتلاییم. مردمان سرزمینی هستیم که جنگ ها و صلح های زیادی به خود دیده و پوستش کلفت‌تر از هر پوست کلفت دیگری است. بگذار این را خوب بداند که میان مردمان این سرزمین ، عشق جولان می‌دهد و چه کسی می‌تواند پنجه در پنجه‌ی عشق افکند؟ کرونا هرچقدر هم که یاغی و قَدَر باشد، زورش به پای طغیان عشق نمی‌رسد. عشقی که همیشه سپربلا بوده؛ هرچند خودش بزرگترین بلای روزگار بوده باشد.

به گمانم بتوان کورونا را پیامبری دانست که رسالتش، متوجه ساختن بشر به خود و بازنگری در روابط اجتماعی و سلامت پیوندش با طبیعت است . سلام و درود ۱۲۴ هزار پیغمبر خدا بر آنان که قدرت فهم این رسالت را داشته و پیروی آن گردند.

یا به گمانم بتوان کرونا را قبله‌ی حاجاتِ جوانان دم بختی دانست که در این ایام کرونایی راهی خانه‌ی بخت شدند.

همانگونه که هر گردی گردو نیست؛ هر تب و نفس تنگی و سرفه و خستگی هم نشان از کورونا نیست. 

برای اثبات مدعایم، مصداق می‌آورم خودم و تو را که با سرفه‌هایمان ، خلط نفاق ، نفرت و دشمنی را از روح و جسممان پاک می‌کنیم ، از دوستی‌ها تب می‌کنیم و نفس‌مان تنگ می‌شود از نارفیقی‌ها و هردو خسته‌ایم از نامهربانی آدم‌ها.

حال که جوهر قلم این روایت، روبه اتمام است، بگذار این مهم را یادآور شوم که وقتی از تو می‌خواهم که همراه دستانت، چشمانت را بشویی و جور دیگر بنگری تا خیر و برکت این ویروس محجوب را به تماشا بشینی، هرگز گمان مبر که مقصود سخنم این است که از وجودش شادمان و راضی به هم زیستی با او هستم. 

پروردگار دو عالم شاهد است که روزی سه وعده  خطاب به کرونا فریاد برمی آوردم : مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان. 

شرّت کم باد کرونا، استعمارگر منحوس ...

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.